دلتنگي
دلم به وسعت چشمهاي عاشقت تنگ است ولـــي خطوط فاصلـه؛ چه پـررنگ است تمام غصه ي من؛ بي كسي وتنهايي است ولــــي اميـد رسيدنم چقدركمـــرنگ است دگـــــر؛نخواهـم ديد آن،چشمهاي زيبا را دلـــم بـراي نگـــاهت، چقـدر دلتنگ است ناگفتنی هایی که شجاعت میخواد به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند . * اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد. * به عشق خود وفادارباشيد،تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد . * از تمام وجود عاشق شويد امروز روز آن است... كه فراموش كني آن چه كه بودي. استواري گام هايت صلابت عقاب ها را حقير جلوه خواهد داد. برخيز... دوباره بياآغاز!!! براي اين فيلم نامه عشقت به اين و آن قول نقش اول را مي دادی اما اکنون... بدون قهرمان مانده اي با عدهاي سياه لشكر و بدل كار!!! هميشه به خودت, تنها به خودت اطمينان داشته باش و در هنگام مشكلات به آسمان نگاه كن. چرا كه معمولا"... بگذار آن چه در پايان يك عشق به جاي مي ماند, اطرافت خالي از دوستاني مي شو د خاطرات خوشي باشد كه تا ديروز پاي رفاقت جان مي دادند ! از لحظه هايي كه ديگر... و تو مي تواني, براي هيچ كدامتان تكرار نخواهد شد. آن باشي كه يك عمر آرزو داشتي. آن گاه كه... كمي تلاش,كمي ايمان! نمي توانيم پا به پاي زندگي حركت كنيم; ديگر وقت آن رسيده است نا اميدي توان را از قدم هايمان مي گيرد كه به وجودت افتخار كني! و ترفندهايمان براي رهايي به جايي نمي رسد.. به خاطر يافتن مقصر, براي بازيابي توان از دست رفته, زندگي ات را تلخ و سياه نكن. بياييد معجزه اشك را از ياد نبريم آخرين جرعه اين جام
نه به ابر؛ نه به آب؛ نه به برگ نــــــه بــــه ايــــــن آبي آرام بلند نه به اين خلوت خاموش كبوترها مـــــن ؛ بـه اين جمله نمي انديشم من؛نفس پاك شقايق را درسينه كوه صحبت چلچلــــه ها را بـــا صبــح نبـــض پاينده هستي را درگنــدمزار همـــــه را مي شنـــــــوم ؛ مـي بينم مـــــــن ؛ بـــه اين جمله نمي انديشم به تومي انديشم اي ســــــراپــــا همـــــه خـــوبـــــي تك و تنهــــــا بـــه تـــو مي انديشــم تــو بدان ؛ ايــــن را تنهـــا تـــوبدان تــــو بيـــا ؛ تــــو بمــــان بـــا مـــن تنهــــــــا تــــــــــو بمــــــــــــــــــان جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتـاب من فداي تو؛ به جاي همه گلها توبخند پـــــاســـــخ چلچلــــــه هــا را تو بگو قصــــه ابـــــرهــــوا را تـــو بخــوان تـــــــو بمـــــان بـــا من ؛ تنها تو بمان من؛همين يك نفس ازجرعهءجانم باقيست آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش جكسون براون
به گونه اي زندگي كنيد كه وقتي فرزندانتان به ياد (عشق،عدالت،صداقت ومهرباني مي افتند) شما در نظرشان تداعي شويد



توي بارون راه نرفتي تا بفهمي من چي ميگم تو نيديدي اون نگاهو تا بفهمي از كي ميگم چشماي اون زير بارون سر پناه امن من بود تكيه گاه دنج پلكاش جاي خوب گم شدن بود اگه اونو ديده بودي با من اين شعرو ميخوندي توي شب داد ميكشيدي نازنينم چرا نموندي حالا زير چتر بارون بي تو خيس خيس خيسم زير رگبار گلايه دارم از تو مينويسم

نابينايي به ماه گفت دوستت دارم.ماه گفت چگونه؟تو که نمي بيني؟ نابينا گفت چون نمي بينم دوستت دارم !! ماه گفت چرا؟ نابينا گفت اگر مي ديدمت عاشق زيبايي ات مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد.
و در ازايش چيزي ميداد.
بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند .
و بعضي پارهاي از روحشان را.
بعضيها ايمانشان را ميدادند .
و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد.
و دهانش بوي گند جهنم ميداد.
حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:
من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم.
نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت:
البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
دو نفر بودند و هر دو در پي حقيقت.
اما براي يافتن حقيقت يكي شتاب را برگزيد و ديگري شكيبايي را .....
اولي گفت: آدميزاد در شتاب آفريده شده، پس بايد در جست وجوي حقيقت دويد. آنگاه دويد و فرياد برآورد: من شكارچيم، حقيقت شكار من است.
او راست ميگفت، زيرا حقيقت، غزال تيز پايي بود كه از چشمها ميگريخت.
اما هر گاه كه او از شكار حقيقت باز ميگشت، دستهايش به خون آغشته بود.
شتاب او تير بود. هميشه او پيش از آن كه چشم در چشم غزال حقيقت بدوزد، او را كشته بود.
خانه باورش مزين به سر غزالان مرده بود. اما حقيقت، غزالي است كه نفس ميكشداين چيزي بود كه او نميدانست...
ديگري نيز در پي صيد حقيقت بود. اما تير و كمان شتاب را به كناري گذاشت و گفت: خداوند آدميان را به شكيبايي فراخوانده است. پس من دانه اي ميكارم تا صبوري را بياموزم.
و دانه اي كاشت، سالها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه، دانه اي آفريد. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفريد. زمان گذشت و شكيبايي سبزه زار شد. و غزالان حقيقت خود به سبزه زار او آمدند. بي بند ، بيشترو بيگمان . و آن روز، آن مرد، مردي كه عمري به شتاب و شكار زيسته بود، معني دانه و كاشتن و صبوري را فهميد. پس با دستهاي خوني اش دانه اي در خاك كاشت.
تورا؛ بــــاعشـــــــــق و ادراك
تورا؛ باعطــــــرپيچكهاي چالاك
تورا؛باروح هستي بخش اخلاص
تورا ؛ درسرزمين پـاك احسـاس
بدون دلهـره ؛ تشـويش ؛وسـواس
سكـــوتي؛ مملو ازعطر گل ياس
تورا ؛ مـــــي خوانــم اي دوست
تورا ؛ مـــــي خوانــم اي دوست













هیچکس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود .![]()
اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد .![]()
دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .![]()
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .
هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو باشد .
هرگز وقتت را با کسی که حاظر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران ![]()
به آن چه که گذشت غم نخور به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .![]()
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی .![]()
![]()
- زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که اتظارش را نداری .![]()
![]()
- شاید خدا خواسته است که ابتدا افراد نامناسب بسیاری را بشناسی و سپس شخص مناسبی را به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گذار باشی .
و یک نصیحت.....
برای عشق مبارزه کن ولی هرگز گدایی نکن![]()
عشق دو دستی تقدیم نمی شود پس برای انکه بدستش آوری کوشش کن![]()
عظمت ، در یکنواختی حرکت نیست ، در تداوم حرکت است
، در باقی ماندن میل به حرکت ، در ایمان به حرکت ، و بازگشت به حرکت .
سکوت حسود پر از هیاهوست.
هرکه امیدش بیش ، عمرش بیشتر !
حسود مرا می ستاید ، بی انکه خود بداند .
لاک پشت بهتر از خرگوش راه را می شناسد .
چه بسا کسی را که با او خندیده ای ، فراموش کنی اما انرا که به همراه او گریسته ای ، هيچ گاه از یاد نخواهی برد .
خدایا ! من دشمنی ندارم ، اما اگر قرار است دشمنی داشته باشم توانش را با توان من برابر گردان تا چیرگی تنها ار ان حق باشد
گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.

کدامیک بهتر است؟
چه بگویم
اما می دانم که:
هر دو بی ارزشند
آنگاه که تو در کنارم نیستی .
![]()
![]()
![]()
یک روح و دو تن حکایت ماست
دو خواندن ما حدیث بیجاست
تو روح مرا به جان خریده
من جان تو را به بر کشیده
دارم دلکی به عشق بسته
اما چه دلی؟ دلی شکسته
من درد تو را به جان خریده
جانیست مرا به لب کشیده
با یارم و بی خبر ز غیرم
من عاشق عاقبت به خیرم
چقدر عجيبه که:
- تا وقتي مريض نشي کسي برات گل نمياره
- تا فرياد نکني کسي به طرفت بر نميگرده
- تا گريه نکني کسي نوازشت نميکنه
- تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمياد .
و تا وقتي نميري کسي تو رو نمي بخشه .... 



