تبليغاتX
گیرم بازم بیایی

 

سلام دوستان

خوب هستید من تا ۳ ماه دیگه فکر نکنم حتی رنگ اینترنت و ببینم چه

برسه به آپ کردن

وبلاگ.( چون من دارم میرم خدمت ( سربازی)  )

از همه شما به خاطر اینکه به وبلاگ من ( وبلاگه خودتون) تو این مدت

 سر زدید و با

پیشنهادات و انتقادهاتون به پیشبرد این وبلاگ کمک کردید ممنون.

می خواستم آخرین نظرات شما رو بدونم در مورد وبلاگ و این بنده

 حقیر.

خوب من دنبال کسی هستم که تو این مدتی که من نیستم بتونه وبلاگ و

 سر پا نگه داره.

شرایط : ۱ - از این گفته هایی که من تو وبلاگ زدم یه چیزایی سر در

 بیاره منظورم اینه

که تا حالا ( عاشق شده باشه)

۲ -بتونه حداقل هر دو هفته یک بار وبلاگ و آپ کنه.

۳-آدم باشه.

خوب عزیزانی که دوست دارن به پیشبرد این وبلاگ کمک کنن

( منظورم آپ کردن وبلاگ)

اسم آی دی و اگه وبلاگ دارند اسم وبلاگ خودشونو تو قسمت نظرات

 بنویسن.( این مطلب هم آخرین آپ من بود) پیروز و سربلند باشید.

قربان همه شما: مدیر وبلاگ

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 22:26 توسط مانی |


شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني، تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با
 
طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس از يك جستجوي نقره اي دركوچه هاي آبي احساس

تورا از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد واكردم

نميدانم چرا رفتي

نميدانم شايد خطا كردم

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا تا كي براي چه

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

وبعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام وزيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد

و من در اوج پاييزي ترين حالت يك دل

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نميدانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

 

 

 

 

با من بمان

با من که تنها عاشق چشماي مست و نازتم

با من که هر جا که باشم عشق تو رو داد ميزنم

با من که توي آسمون عکس چشاتو ميکشم

با من که از پشت نگات طلوع خورشيد ميبينم

با من که در فراغ تو قاب چشام ابري ميشه

با من که لحظه وداع غم توي قلبم ميشينه

با من که بين آدما فقط تو رو جار ميزنم

با من که تا نفس دارم ز عشق تو دم ميزنم

با من که جاي خوبيهات قلبمو هديه ميکنم

با من که از خود خدا قول رسيدن ميگيرم

با من که تنها همدمم آغوش عکساي توئه

با من که بهترين دمم لحظه گريه کردنه

با من که جاي خنده هات بوسه به لبهات ميزنم

با من که اسم نازتو روي دلم حک ميکنم

با من که نذر هر شبم فال چشاي مستته

با من که شعر عاشقيم اسم تو رو داد زدنه

 

 

 

من عشق را در تو

تو را در دل

دل را موقع تپيدن

و تپيدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سكوت

سكوت را در شب

شب را دربستر

و بستر را براي انديشيدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شكوفه هايش

زندگي را به خاطر زيبايي اش  و زيبايي اش را به خاطر تو دوست دارم

من دنيا را به خاطر خدايش

خدايي كه تو را خلق كرد دوست دارم

 

 

 

زندگي پر از سواله مي دونم

رسيدن به تو خياله مي دونم

 تو ميگي يه روزي مال من ميشي

اما موندت محاله مي دونم

 تو ميگي شبا دعامون مي كني

چشمه چات زلاله مي دونم

 توي آسمون سرنوشت ما

ماه كامل محاله مي دونم

 تو ميگي پرنده شيم بريم هوا

غصه ما دو تا باله مي دونم

 چشم من پر از غم نبودنت

دل تو پر از ملاله مي دونم

 طاقتم ديگه داره تموم ميشه

صبر تو رو به زواله مي دونم

 آره مي ري و نمي پرسي كه اين

دل عاشق در چه حاله مي دونم

 هر روز غروب يادتو منو ديونه ميکنه

 

 

 

 

u تقديم به


وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه

وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ......

وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي

وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن..

وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه ....

وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني...

وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه

وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي

ووقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد

چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه

 

 

 

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:


مي شناختم او را نام تو را هميشه به لب داشت


حتي در حال انتظار


آن دلشکسته عاشق بي نام و نشان


روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:


هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود و گفتگو نمي کرد


جز با درخت سرو


در باغ کوچک همسايه


شبها به کارگاه خيال خويش

 
تصويري از بلندي اندام مي کشيد


روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:


او پاک زيست؛پاکتر از چشمه هاي نور


وقتي به ياد روي تو مي بود مي گريست


روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:


او آرزوي ديدن رويت را


حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت


اما براي ديدن تو چشم خويش را


آن چشم پاک را پنداشت


آلوده است و لايق ديدار يار نيست


روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:


آن لحظه اي که ديده براي هميشه بست


آن نام خوب بر لب لرزان او نشست.

 

 

 

 

هنگامي كه عشق فرا مي خواند تان ، از پي اش برويد ... گر چه راهش سخت و ناهموار باشد .


هنگامي كه بال هاي عشق در بر مي گيردتان ، خود را در آن بالها رها كنيد ... گرچه در لا به لاي پر هايش تيغ

 

باشد و زخمي تان كند .


و هنگامي كه با شما سخن مي گويد ، باورش كنيد ... گر چه طنين كلامش ، روياهايتان را بر هم زند .


عشق ، همانطور كه تاج بر سرتان مي گذارد ، بر صليبتان نيز مي كشد .


عشق ، همانطور كه شما را مي پروراند ، شاخ و برگ تان را نيز مي زند و هرس مي كند .


عشق ، همانطور كه از تنه ي ستبرتان بالا مي رود و نازك ترين شاخه هايتان را كه در آفتاب مي لرزند ، نوازش

 

 مي كند ... به ريشه هايتان نيز فرود مي آيد و آنها را كه در خاك چنگ انداخته اند ... مي لرزاند .


عشق ، شما را چون خوشه هاي گندم ، دسته مي كند ... آنگاه مي كوبدتان ، تا برهنه شويد ... به غربال بادتان

 

 مي دهد ، تا كه از پوسته آزاد شويد ... وتا سر حد سپيدي ، به آسياب تان مي سپارد ... ورزتان مي دهد ...

 

نرمتان مي كند ... سپس در آتش قدسي اش ، گرمتان مي كند ، تا كه ناني مقدس شويد ، براي ضيافت بزرگ

 

 خداوند .


عشق با شما چنين مي كند تا رازهاي دل خود را بدانيد ... و بدينسان ، به پاره اي از قلب بزرگ زندگي بدل شويد
عشق ، هرگز جوياي تملك نيست و هرگز به تملك در نمي آيد ... عشق مستغني ست .


هنگامي كه عشق مي ورزيد ، مگوييد كه « خدا در دل من است»... بگوييد « من در دل خدا هستم»

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 20:56 توسط مانی |


    

نمیدانم چرا رفتی؟

نمیدانم...

شاید خطا کردم

و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا تا کی

برای چه؟

ولی رفتی...و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید

رویایی ترک برداشت بعد از رفتنت

و دریاچه در غم خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر

   روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

 

 

 

 

 

دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری

است ، که نمی بینمت دیگر آمدنت درخیالم آنقدر گنگ

حس نکرده ام سنگینی نگاهت را مدتهاست که

چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای؟ من مبهوت مانده ام که

واژه ها گم کرده ام من نگاه ملتمسم را در این

هراسیده است ودست هایم,شاید دیگر زبانم از گفتن جملات

تو را قلم می زند بیش از هر زمان دیگر نام

چشم هایت را به تصویر می کشم و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگ ها

تصویر چشم هایت جادو شوی و نگاهم را جادویی می کنم تا با دیدن

به گمانم نه.....؟             تا به حال نوشته بودی

خوشی را به قلبم هدیه می کنند پس اینبار برایت می نویسم که دست نوشته هایت سر

تردید در باورهایم ریشه می دواند می خواهمت هنوز، گاه آنچنان آشفته و گنگ می شوم ، که

لحظه تکرار می کنم اما باز هم در آخرین

بیگانه بنگرند ......،می خواهمت هنوز  که حتی اگر چشمانت

جستجو نکنند حتی اگر دستانت مرا

از کوچه اندیشه هایم بشوید هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را

سر خوش بودن و شیدایی کافیست و اینها برای یک عمر

......   خواستم بگویم که به گمانم در ورای این کلمات می

به همین سادگی  ............. دلتنگ شده ام

 

 

 

 

                    

شنيدم كه چون قويِ زيبا بميرد


فريبنده زاد و فريبا بميرد


شب مرگ تنها نشيند به موجي


رَود گوشه اي دور و تنها بميرد


در آن گوشه چندان قدح خواند آن شب


كه خود در ميان غزل ها بميرد


گروهي بر آنند كه اين مرغ شيدا


كجا عاشقي كرد آنجا بميرد


شب مرگ از بيم آنجا شتابد


كز مرغ غافل شود صبح بميرد


من اين نكته گيرم كه باور نكردم


نديدم كه قويي به صحرا بميرد


چو روزي به آغوش دريا بر آمد


شبي هم به آغوش دريا بميرد


تو درياي من بودي آغوش باز كن


كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد

 

 

 

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:


مي شناختم او را نام تو را هميشه به لب داشت


حتي در حال انتظار


آن دلشکسته عاشق بي نام و نشان


روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:


هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود و گفتگو نمي کرد


جز با درخت سرو


در باغ کوچک همسايه


شبها به کارگاه خيال خويش


تصويري از بلندي اندام مي کشيد


روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:


او پاک زيست؛پاکتر از چشمه هاي نور


وقتي به ياد روي تو مي بود مي گريست


روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:


او آرزوي ديدن رويت را


حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت


اما براي ديدن تو چشم خويش را


آن چشم پاک را پنداشت


آلوده است و لايق ديدار يار نيست


روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:


آن لحظه اي که ديده براي هميشه بست


آن نام خوب بر لب لرزان او نشست.

 

 

 

 

تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق

كه نامي خوشتر از نامت ندانم

وگر هر لحظه رنگي تازه گيري

به غير از زهر شيرينت ندانم

تو زهري ، زهر گرم سينه سوزي

تو شيريني كه شور هستي از توست

شراب جان خورشيدي كه جان را

نشاط از تو ، غم از تو ، مستي از توست

به آساني مرا از من ربودي

درون كوره غم آزمودي

دلت آخر به سرگردانيم سوخت

نگاهم را به زيبايي گشودي



بسي گفتند : دل از عشق برگير

كه نيرنگ است و افسون است و جادوست

ولي ما دل به او بستيم و ديديم

كه اين زهر است اما نوشداروست .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توي نگاهت عشقو ديدم ،‌ تپش قلبو شنيدم


توي جاده هاي احساس من به عشق تو رسيدم


توي کتابا عشقو خوندم عکس خورشيدو سوزوندم


جاي خورشيد توي کتابا نقش چشماتو نشوندم


توروخدا برگرد من خيلي دلم واست تنگ شده ... من خيلي دوستت دارم ...


نمي دونم ديگه چه جوري بگم که خيلي بهت احتياج دارم ... به حرفات ،‌ به


دلداريات ،‌ به مهربونيا و محبتات ... تورو خدا برگرد ...


از روزي که تو رفتي پريده رنگ شادي


اما خورشيد مي تابه مثل يه روز آبي


چطور هنوز پرنده داره هواي پرواز


چطور هنوز قناري سر ميده بانگ آواز


مگه خبر ندارن تو نيستي در کنارم


چرا بهت نگفتن بي تو چه حالي دارم


لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ...


لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ...


لعنت به اين تنهايي دلم برات تنگ شده ...

 

 

 

چشمانم چه گناهي كرده اند كه بايد اين همه اشك بريزند …

دستهايم چه گناهي كرده اند كه بايد اين همه از سردي نا توان باشند…

پاهايم چرا بايد اين همه خسته و نا توان باشند…

چهره ام چرا بايد اين همه پريشان و غم زده باشد…

قلبم چرا بايد شكسته و پر از شور و التهاب باشد…

دلم چه گناهي كرده است كه بايد در قفس دلي ديگر اسير باشد…

احساسات پاك من چه گناهي كرده اند كه بايد اينك دروغين و پر از ريا باشند…

زندگي ام چرا بايد اين همه پر از اضطراب و ترس و نا اميدي باشد….

من چرا بايد در اين راه سخت و دشوار و پر از مانع قرار بگيرم و راهي براي بازگشت

نداشته باشم…

گناه من چه بوده است اي خدا؟… چرا بايد تاوان اين همه سختي و غم و غصه را

بدهم؟…

آري گناه من عاشق شدن است …

چشمانم نگاه به چشمي ديگر انداختند و عاشق شدند و دائم براي عشق اشك

ريختند ، دستهايم دست عشق را گرفتند و عاشق شدند و از شور و التهاب لحظه هاي

عاشقي سرد شدند ، پاهايم به سوي ديار عشق در حركت بودند و به خاطر اين راه

دشوار عاشقي خسته و نا توان شدند ، چهره ام رنگ عشق را ديد و عاشق شد و

پريشان از عشق سفر كرده و غم زده از عشق پر درد !

قلبم شكسته شد به خاطر عشق ، چون عشق پريشان بود ، دلم در قفس عاشقي

اسير شد چون عاشق شد …

احساست من بي هوده براي عشق خوانده و نوشته و ابراز شد و دروغين از آب در

آمد … زندگي ام نابود شد ، زندگي ام پر از درد شد ، چون زندگي ام رنگ عشق را ديد

و عاشق تر شد …

آري ، تمام اين دردها ، غم ها و غصه ها به خاطر گناهي بود كه در يك نگاه و در يك

لحظه چشمانم مرتكب شدند …

پشيمانم از اينكه دستهايم را به سوي خداوند بردم و از او خواستم كه عشقي مقدس

را به من هديه كند…

پشيمانم از اينكه چشمانم در چشمان عشق طلسم شده اند !

پشيمانم از اينكه دلم را به دلي هديه دادم كه دلم در آن دل اسير شد …

پشيمانم از اينكه دستهاي گرم و پر توانم را در دستان عشق گذاشتم و دستهايم سرد


و ناتوان شد…

پشيمانم از اينكه تمام زندگي و اميدم را در صندوقچه قلب عشقم گذاشتم و كليدش را

به دست روزگار سپردم …

خدايا اين گناه مرا ببخش ، مرا از اين عذاب عاشقي نجات بده ، و مرا به همان دوران

تنهايي بازگردان …

ميخواهم همان انسان تنها وغريبه باشم ، ميخواهم همان انساني باشم كه براي خود

روياها و آرزوهايي داشت ، ميخواهم همان انسان تنها و بي كس باشم…

مي خواهم همان قلبي داشته باشم كه پاك و بي ريا و ساده باشد …

خدايا مقصر تويي من از تو و چشمانم شاكي هستم ! ، اينك كه مرا در اين زندان

عاشقي اسير كرده اي ،و راهي براي بازگشت به گذشته برايم نگذاشته اي ، و مرا

عاشق كردي و در قلب معشوقم طلسم كرده اي لااقل بيا و با ما باش ، بيا و اين

زندگي را برايم عذاب نكن ، بيا و مرا به عشقم برسان و ما را به سوي دنياي

خوشبختي ها روانه كن ، بيا و ما را مثل دو كبوتر عاشق در اين آسمان آبي ات رها

كن … خدايا تو كه مهرباني تو كه بخشنده اي پس مهرباني و بخشندگي ات را به ما

نشان بده ، خدايا تو مرا در اين سيلاب عشق رها كرده اي پس بيا و به من كمك كن كه

در اين سيلاب عشق فرو نروم . به پاهايم قدرت بده تا از اين سيلاب به راحتي عبور

كند ، به دستهايم قدرت بده تا محكم و با قدرت دستان يارم را بگيرم تا آن را به سلامت

و موفقيت از اين سيلاب عبور دهم …

خدايا به من اراده بده كه عشق را رها نكنم و با توكل به تو به هر آنچه كه ميخواهم

برسم…

خدايا اينك كه تو مرا در اين سيلاب عاشقي رها كرده اي به قلبم نيروي عشق و

دوست داشتن عطا كن تا با احساس پاك و بي ريا و عاشقانه بتوانم با عشق زندگي

كنم و او را از تمام وجودم دوست داشته باشم …

خدايا تو را به آن عظمت و بزرگي ات قسم ميدهم كه به ما كمك كني ، تو كه ما را در

اين سيلاب عاشقي رها كرده اي لااقل هواي ما را داشته باشي…

خدايا اگر نميخواي كمك كني ، اگر ميخواهي ما را به حال خود رها كني ، مرا از اين

سيلاب و اين زندان عاشقي نجات بده تا بيشتر از اين عذاب اين زندان پوچ نشوم … مرا

از عشق جدا كن و مرا همان انسان غريبه و تنها و بي ريا كن …!!!!

خدايا مقصر تويي و چشمانم ، اينك كه خودت مرا در اين دنياي عاشقي رها كرده اي

پس تا آخر راه با من باش!

خدايا من از تو شكايت دارم كه اين چشمان ساده را به من دادي! ، اينك كه نميتوانم از

تو كه اختيار تمام دنيا در دستانت ميباشد ، به تو كه ما را آفريده اي ، به تو كه تنها اميد

مايي ، به تو كه كبير و مهرباني به كسي شكايت كنم ،پس تنها راه اين است كه در

خاكت سجده كنم ، و التماس كنم تو را كه به ما كمك كني ، من شاكي ام از اين دنياي

عاشقي واز چشمانم ، شكايتم را به چه كسي بگويم ؟ پس مجبورم كه در مقابل تو

كه قاضي دنيايي از چشمانم شكايت كنم !!!

خدايا ، يــــا به من كمك كن تا به تنها آرزويم كه رسيدن به عشقم ميباشد برسم و يا

اينكه مرا از عشق جدا كن و چشمانم را براي هميشه از من بگير تا عاشق كسي

ديگر نشود!

من اعتراف مي كنم كه چشمانم گناهكارند !

آهاي چشم گريان من تو نيز اعتراف كن كه گناهكاري!

مجرم آزاده منم **************تن به جزا داده منم

قاضي درگاه تويي************ حكم سحرگاه تويي

 

 

 

 

 

آه...!
دلم تنگ است؛


دلم مي سوزد از باغي که مي سوزد،


دلم مي سوزد از پژمردن سرو هميشه سبز،


دلم مي سوزد از خم گشتن آن قامت رعنا،


کدامين غم تورا کشته!؟


کدامين دست بشکسته اسارت را سبب گشته!؟

خداوندا خدايا!


اين چه پيشاني نوشتي است؟!


برآن سرو بلند بالا سزاي ناسرشتي است...

خدايا بارالها!!


کدامين معصيت اورا به زير افکند!؟


گناهش هرچه بود اما،


جزايش اينچنين سخت وچنين سنگين نمي بايست…

الهي! رحمتي، لطفي،


بگير اين دست تنها را،


پريشان کن دل بي رحم رسوا را...!!!


**قسم به هر آن چه به باور توست


من هنوز شب پره ي کوچک سوسوي چشم هايت هستم.


من هنوز در به در ديدنت به خواب ....


تو هنوز گاه گاهي نوازشت لا به لاي موهايم


جا مي ماند.


گوش ات با من است؟


مگر نه آنکه دست من بي قرارترين راز بود در دست تو؟


تو گمانم نرمي روياي پرنده را نديده ، رفتي...


تو گمانم نمي دانستي


پس از تو شاعر مي شوم ،


کولي کوچک هزار ترانه ي تکراري


گوشت با من است؟
من تو را با خودم کوچه به کوچه مثل نفس کشيده ام تا امروز.

آسمون دل من ابي نيست ----------- دل من از عاشقي خالي نيست


بي کس و تنهام ولي ----------- تنهاييم عالميست


تنهايي رنجيست عجيب ----------- اما دلم مايوس نيست


فردا از اين دنيا ميرم ----------- اما کسي پيشم نيست


مرده که تنها نميشه ----------- مردن دواي تنهاييست

 

 

   

هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
دوباره فال گرفتم براي چشمانت

اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت

بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د
اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت

دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت

تمام آينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبي در يا فداي چشمانت

چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج
به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت

تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي
در انتظار چه خاليست جاي چشمانت

به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت

من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت

 

خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعاي چشمانت

             

+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 11:24 توسط مانی |