

انگار همين ديروز بود که با حضور سبزش
ثانيه هاي تنهاييم را ورق مي زد
انگار همين ديروز بود که از فرداها سخن مي گفت و
مرا در درياي آرزوها شناور مي ساخت
انگار همين ديروز بود که مرا تا مرز يکي شدن پيش مي برد و
حرفهاي عاشقانه اش را در ژرفاي دلم فرو مي ريخت
حرفهايي که هر واژه اش مفهومي براي زندگي بود و
دليلي براي عاشق شدن و دل سپردن
و اما فاصله ها...فاصله هايي که هيچگاه مجالي ندادند
براي باور لحظه ها ،
براي حرمت خواهش ها ،
براي بودن ، براي ماندن ، براي ... .
فاصله هايي که درازايش را پاياني نبود ،
فاصله ها ها يي كه حتي غم هجرانش را تخفيف نداد
وحال در پناه اين پنجره هاي سرد و يخ بسته
نظاره گر عشق پاکي هستم که در عمق تاريک
فاصله ها رو به خاموشي سپرده .
عشقي که صداقتش در درياي ناباوريها

در نگاه انان که پرواز را نمی فهمند
هر چه اوج بگیری کوچکتر خواهی شد

دل من یه روز به دریا زد ورفت
پشت پا به رسم دنیا زد ورفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد ورفت
هوای تازه دلش می خواست ولی
اخرش توی غبارا زد ورفت
دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلها زد ورفت
|
عشق.......
|
ای عشق مدد کن به سامان برسیم چون مزرعه تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار یا یار به من یا هر دو بریم و به پایان برسیم |

وقتی تو فکر تو هستم زندگی رنگین کمونه
می رسم به اوج باور می نویسم عاشقونه
وقتی تو فکر تو هستم می رسم من به شقایق
آخرین بهانه ای تو واسه گریه عاشق
وقتی تو فکر تو هستم میشکنم بغض چشامو
میزنم دلو به دریا پر کنم همه شبامو
وقتی تو فکر توهستم خزون دلم بهاره
می شینم تا که ستاره تو رو واسه من بیاره


تورا به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست میدارم
تورا بجای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود
و برای خاطر نخستین گلها
تو را بخاطر دوست داشتن دوست میدارم
تورا به جای همه ی کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم.
تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم..
تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم..
تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم..

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !
به حرمت بوسه هایمان !
نه !
تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه
و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...
افسوس رفتی ...
ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ...
و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ...
و حتی باور نکردم این بریدن را ...
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...
رفتی و گریه هایم را ندیدی ...
و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!
که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!
ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !
گناهت را می بخشم !
می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !
ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !
بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !
اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !
به حرمت بوسه هایمان !
نه !
تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار ...

هر چه دلم خواست نه آن می شود آنچه خدا خواست همان می شود


يكي ديوانه اي آتش بر افروخت ز آن هنگامه جان خويش را سوخت
همه خاكسترش را باد مي برد وجودش را جهان از ياد مي برد
تو همچون آتشي اي عشق جان سوز من آن ديوانه مرد آتش افروز
من آن ديوانه آتش پرستم در اين آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم كه بوي عشق برخيزد زجانم
خوشم با اين چنين ديوانگي ها كه ميخندم به آن فرزانگي ها ![]()
به غير از مردن و از ياد رفتن غباري گشتن و بر باد رفتن
در اين عالم سر انجامي نداريم چه فرجامي ؟ كه فرجامي نداريم

گر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام
من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ام؟
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است
و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند
و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم
نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه
پس اینبار برایت می نویسم که
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند
میخوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشههایم بشوید
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردن کافی است
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که
دلتنگت شده ام به همین سادگی
![]() | ||
|
|

دل من يه روز به دريا زد و رفت…
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت…
زنده ها خيلي براش کهنه بودن…
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت…
هواي تازه دلش مي خواست ولي…
آخرش تو غبارا زد و رفت…
دنبال کليد خوشبختي مي گشت…
خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت.








