سوال کرد :که چرا دیر کرده است ؟
نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
گفتم :هوا امروز سرد بوده است
شاید موعد قرار تغییر کرده است
خندید به سادگی ام ،اینه و گفت:احساسات تو را زنجیر کرده است
گفتم:از عشق من چنین سخن مگوی
گفت:خوابی ،سال هاست دیر کرده است
در اینه به خود نگاه میکنم ،اه عشق او عجب مرا پیر کرده است
راست گفت اینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است

زندگی را دوست بدار ... بی اعتنا به منطق ...
آری ، قطعا و یقینا بی اعتنا به منطق
چون فقط در این صورت است که آدم معنای زندگی را در می یابد .
![]()
بر جدار کلبه ام که زندگیست
با خط سیاه عشق
یادگارها کشیده اند ، مردمانِ رهگذر :
قلب تیر خورده
شمع واژگون
نقطه های ساکتِ پریده رنگ
برحروف درهم جنون .

می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش
می برم،تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا زتو دورش سازم زتو،ای جلوه ی امید محال
می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد،می رقصد اشک آه،بگذار که بگریزم من
از تو،ای چشمه ی جوشان گناه شایدآن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه ی شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله ی آه شدم،صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفرپایم بست می روم،خنده به لب،خونین دل
می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل

امشب از آسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذ ها پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش دوباره می سازد عطش جاودانه آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه ناپدید است من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای می ماند عطر خواب آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد دگر نشانه من
روح سوزان و آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم بگریزیم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم..تو..پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو..بار دیگر تو
آنچه در من نهفته در یائی است کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفان کاش یا رای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها
آری آغاز دوست داشتن است من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست






