کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،
عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه،
بعد از همه از خواب برمی خواستم
.
ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.
ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و
هر گونه که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم
نميخوام به جزمن دوست دار ديگري باشي نميخواهم
براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي
نميخواهم صفاي خنده ات را ديگري ببيند نميخواهم كسي
نامش،برلبهاي توبنشيند نميخواهم به غيرازمن بگيرد دست
تودستي نميخواهم كسي يارت شوددرراه اين هستي

پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب روی آب بود در روياهاي كودكانه آموختم به چيزي كه به من تعلق ندارد فكر نكنم اما ناگهان او همه ي فكرم شد .
ما غرق گناهیم ولی پاک سرشتیم....
حسرت زدهً یک وجب از خاک بهشتیم ...
شکرانهً زائل شدن حالت اغماء ...
از خوردن آن میوهً ممنوعه گذشتیم ...
هر چند که ابلیس بسی وسوسه ها کرد ...
اما چو پری بندهً خناس نگشتیم ...
غفلت بکشد یونس جان ، در دل ماهی ...
چون غمزهً هستی به دل مزرعه کشتیم ...
افسوس که این ماه مبارک به سر آمد ...
در دفتر اعمال ثوابی ننوشتیم ...
وسعت تنهائيم را حس نکرد...
در ميان خنده هاي تلخ من...
گريه پنهانيم را حس نکرد...
در هجوم لحظه هاي بي کسي...
درد بي کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود...
لحظه پايانيم را حس نکرد

باز با هم با محبت آشيان ميساختيم
کاش در دريای هستی قصه طوفانی نبود
تا که با هم قايقی بی بادبان ميساختيم





