
دلم گرفته از این روزهای تکراری
از این همه تبسم و این خنده های اجباری
دلم به وسعت یک دشت گریه می خواهد
به حال من ای آسمان نمی باری؟

آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بودکه روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد:دوستت دارم

به نام شیرینی غم"
"روزها از پی هم می گذرند"
"و من تنها تر از همیشه"
"با کوله باری از غبار"
"در جاده های بی قرار خیال "
"قدم بر می دارم"
"تا شاید سر انجام"
"به بن بست سیاهی برسم "

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

ای دوست
دلت همیشه زندان منست
آتشکده عشق توازآن منست
آن روز که لحظه وداع من وتوست
آن شوم ترین لحظه پایان منست





