

به نام آفریدگار غرور
ابدیت زندگی
حتی قلمم طاقت نوشتن از این دنیا را ندارد
با دستانی آلوده به وحشت و لرزه آغاز به نوشتن اولین چیزی که شاید عاشق آن
شده ام می کنم
. . . . . . . .می خواهم بنویسم که دروغ نیست و چشمان باز کاملا بسته ام رویای یک مرگ
بی فرجام را در این دنیا
تدوین کرده اند و خاطره ی آن شب و روز مانند شبحی گلویم را می فشرد و
مغزم را می خراشد
.شاید سیاهی و نفرت را دوست داشتم ولی دلیل کتمان اینکه عاشق یک مرگ بی
فرجام یا یک خودکشی بوده ام را نمی دانم
.حالا با به کاغذ آوردن تمام دغدغه ها و اغده های کودکیم و خاطره ی ساخته
شده توسط چشمانم احساس
خرسندی درون دارم و فکر می کنم رها شده ام ولی می ترسم از اینکه می
توانستم در این دنیا خدا را لمس
کنم و
. . . . . .آخرین معما نیز خود را فاش می سازد و ابدیت بالاخره ناگفته نمی ماند
:انگشتانم حقیقتی را که چشمانم رویای آنرا دیده بودند از آن خود می سازند
. .. .
چه نورانی و زیباآری ابدیت برای کسی که همیشه متنفر است زیباست و حالا می توان در این
حقیقت چشمها را بست
.گرچه نمی توانم بگویم که بهشت را دوست ندارم ولی می دانم جایگاه من آتش
است آتشی که سرآغاز
زندگی من بوده و ابلیسی از آن که عاشقانه زندگی مرا سپری می ساخت
.هرگز مردمانی را ندیدم که از وجود ، اهورایی باشند و چشمانی که ذره ای از
اعتماد در آنها نهفته باشد ولی هرگز به اهریمنیان نیز نگرویدم چون هیچ گاه
دروغ را دوست نداشتم ولی دروغگوی بزرگی بودم
.به وسیله انگشتانم به تمامی چیزهایی که دوستشان داشتم و نداشتم بدرود می
گویم و جسمم را به زمینی آلوده از پلیدی مردمان می سپارم و خود به سوی
پالوده ترین آتش ها اوج می گیرم
.



